تبليغاتX
صفحاتی از آن خود

صفحاتی از آن خود

دیروز دیدم

ده ثانیه نشانه گرفتن انگشت وسطی به سمت یک ساختمان(!)

 جرأت لازم دارد.

 

پ.ن: آیا یک انگشت با چنان ساختمانی چه کار می تواند بکند؟

+ نوشت در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:29  توسط ح  | 

خارش گلو

 

از پشت در صدای اخ و تف می آيد مرتب. هر نيمه شب و صبح زود هنگام خواب ديدن.

  موقع خيابان خلوتی ، سنگ خود را به سمت كلاغ ها پرت می كند خنده كنان. کلاغ ها با طمأنینه   می نگرند.

در گوش من دست هايی است آبی رگ  ، كه سيم را لعنتی-گونه می نوازد. می نوازد   هر چه تار توی گوشم.

لات های كوچه سر راه سد می زنند جواز می خواهند.  آن ها موقع بيكاری اخ و تف می كنند و توی كوله ام چند كلمه می گذارند با تعارف و لبخند و پيشدستی.

 قدم بلندتر است انگار ده سانتی ... زمين نمی خورم. همچنین هر جور بخواهم راه می روم.

اتوبوس از دست اندازهای بی تقصير، خون دماغ  است.

زنی از آن دور فرياد می كند :

                  جان بچه ات راننده

                         مرا نكن پياده

                               ساعت ، هشت و هفتاد و دو دقيقه.

راننده به رقص می آيد با اين آهنگ

و اتوبوسيان كف می زنند به اقتضا.

 

پياده می شوم‏ : هفت تومان.

 -  خانم قبل از رفتن بگو   آيا گندم ها از دروگر می ترسند؟

 -  نمی دانم درست ... اما ذهن های گندمی كوچولوشان همش تكرار می كند‏:

          ما نان خواهيم شد  ...  ما نان خواهيم شد

 

راننده  با تأمل بر شكم دست كشيد، اتوبوس اخ و تف کرد .

و به آواز  آن زن رقص ادامه داشت. 

 

+ نوشت در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:57  توسط ح  | 

ساکت شو استاد! 

دارم کتاب می خوانم  .

+ نوشت در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 15:52  توسط ح  | 

سال بی باران٬  آب نومیدی ست... شرافت عطش است و تشریف پلیدی ٬ توجیه تیمم.

به جد می گویی خوشا عطشان مردن 

که لب تر کردن از این ٬ گردن نهادن به خفت تسلیم است.

شاملو

 

+ نوشت در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 13:6  توسط ح  | 

کتاب

 

نمایشنامه " مگس ها " از سارتر

سارتر این نمایشنامه را بعد از خواندن "افسانه الکتر" نوشت یعنی اصل قصه مربوط به الکتر است ولی سارتر بازنویسی ش کرد به نوع خودش.

ژوپیتر:       آزادی تو چیزی جز یک جذام نیست که تو را می خورد... ببین دردی غیرانسانی تو را می خورد دردی بیگانه از طبیعت من! بیگانه از خودت.  بازگرد : من فراموشی ام ، من استراحتم.

اورست:     تو یک خدایی و من آزاد هستم : هر دوی ما به یکسان تنها هستیم و دلهره ی ما یکسان است.

 

+ نوشت در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 13:52  توسط ح  | 

 

باز هم هیولا

راهروهای ساکت را می پاید/  

ابلیس مست

چهارراه را قُرق می کند/ 

+ نوشت در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 10:48  توسط ح 

ممتحنة

واحد هایی که فقط به درد پاس کردن می خورند.

 واحدهایی که به درد نمی خورند حتی به درد پاس کردن. 

 

+ نوشت در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 19:4  توسط ح  | 

عصرنگام

صدای پرستوها و روزی كه به شب نمی‏رسد. بوی حرف‏های عصرجمعه از لای چمن‏های تابستان و تعطيلاتی كه پايان نمی‏يابد.... همه‏شان هستند.

هيچ حرف به كاغذ نمی آيد. يك توده ی كوچك توی مغزم وول می خورد . گوش‏هايم را پر از فرياد می‏كنم. همان‏جا جا خوش كرده‏اند.

اين آرامش كه از زل زدن به چند درخت حاصل می‏شود و درهم ريختگی آن‏ها و پشه‏هايی كه روی برگ‏هاشان استراحت می‏كنند. سمت چپ جا برای يك نفر هست كه با هم سكوت كنيم. وقتی راست را بنگرم می توانم او را سمت چپ حس كنم.

توهم‏های لذت بخش ‏‏‏، توهم‏های رنج‏آور. زندگی‏مان را شكل می‏دهد.

نسيم عصر موهايم را توی صورتم می آورد. من وقتی...

سمت راست ، نردبان كهنه و كارتن خالی و چادر پيرزن كه روی طناب آويزان است و آن هم توی نسيم... سمت چپ ، يك آنتن دماغش را رو به آسمان گرفته تا هر چيز پوچ و مزخرفی را شكار كند و به خوردمان بدهد.

كاغذ‏های كاهی كه از شاش گربه خيس شده بودند را زير آفتاب گذاشته بودم تا خشك شوند. حالا نمی دانم چه كارشان می شود كرد؟ بعد از هر بار نوشتن روی يكی شان بايد...هه

اين‏جا روی يك صندلی قرمز می‏باشم .

خفاش‏های كوچك بيدار شده‏اند و بی صدا توی آسمان می‏گذرند. از دور هنوز هم صدای شهر لعنتی شلوغ ، صدای مرده كش‏هايش می آيد. آدم‏هايی كه چربی توی رگ‏هايشان گير می‏كند را می‏برند كه تخليه‏شان كنند. قلب آن‏ها از چربی است.

آره بستنی هم می‏خوريم و بعدش می‏فهميم كه رؤيا وجود ندارد. اينجا خوراك خوبی می‏شويم برای پشه‏ها و بستنی به لب و لوچه‏ات می چسبد. و الكی می‏زنيم زير خنده.

از سيری زیاد و ديگر يادت نبود كه به تنم چنگ بياندازی.

حالا كاملاَ تاريك شده . پشه‏ها وقتی روی ديوار می‏نشينند سايه‏شان قد می‏كشد قد می‏كشد زير چراغ.  نسيم هم متوقف شده و ابرها خواب‏آلود می‏گذرند. پشه‏ها را می‏كشم.

موهايم را باز می‏كنم سرم را می‏خارانم بعدش هم دماغم را.

محو شدن رؤيا در آستانه حقيقت يافتن!

توی رؤيا ، هيچكس سيگار نمی‏كشد. توی رؤيا ‏، همه حشيشی هستند.

 

آه اگر آسمان همه جا همين رنگ باشد ما برای بار چندم  بازنده  ايم؟

 

روبرو دو سايه از پشت پنجره می گذرند: دو مرد با حركاتی مشابه. چيزی را پايين پنجره جابجا می كنند و بعد مرا ديد می زنند.

توی رؤيا برايم دست تكان می دهند و رقصيدن...رقص سايه ای...

به خودم كه می آيم پشه ها ساق های برهنه ام را جويده اند. فكر می كنم با اين كاغذهای كاهی شاش آلود چه كنم.

ساعت از هشت گذشته... از نه گذشته.

 

+ نوشت در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 15:17  توسط ح  |