دیروز دیدم
جرأت لازم دارد.
پ.ن: آیا یک انگشت با چنان ساختمانی چه کار می تواند بکند؟
جرأت لازم دارد.
پ.ن: آیا یک انگشت با چنان ساختمانی چه کار می تواند بکند؟
از پشت در صدای اخ و تف می آيد مرتب. هر نيمه شب و صبح زود هنگام خواب ديدن.
موقع خيابان خلوتی ، سنگ خود را به سمت كلاغ ها پرت می كند خنده كنان. کلاغ ها با طمأنینه می نگرند.
در گوش من دست هايی است آبی رگ ، كه سيم را لعنتی-گونه می نوازد. می نوازد هر چه تار توی گوشم.
لات های كوچه سر راه سد می زنند جواز می خواهند. آن ها موقع بيكاری اخ و تف می كنند و توی كوله ام چند كلمه می گذارند با تعارف و لبخند و پيشدستی.
قدم بلندتر است انگار ده سانتی ... زمين نمی خورم. همچنین هر جور بخواهم راه می روم.
اتوبوس از دست اندازهای بی تقصير، خون دماغ است.
زنی از آن دور فرياد می كند :
جان بچه ات راننده
مرا نكن پياده
ساعت ، هشت و هفتاد و دو دقيقه.
راننده به رقص می آيد با اين آهنگ
و اتوبوسيان كف می زنند به اقتضا.
پياده می شوم : هفت تومان.
- خانم قبل از رفتن بگو آيا گندم ها از دروگر می ترسند؟
- نمی دانم درست ... اما ذهن های گندمی كوچولوشان همش تكرار می كند:
ما نان خواهيم شد ... ما نان خواهيم شد
راننده با تأمل بر شكم دست كشيد، اتوبوس اخ و تف کرد .
و به آواز آن زن رقص ادامه داشت.

سال بی باران٬ آب نومیدی ست... شرافت عطش است و تشریف پلیدی ٬ توجیه تیمم.
به جد می گویی خوشا عطشان مردن
که لب تر کردن از این ٬ گردن نهادن به خفت تسلیم است.
شاملو
نمایشنامه " مگس ها " از سارتر
سارتر این نمایشنامه را بعد از خواندن "افسانه الکتر" نوشت یعنی اصل قصه مربوط به الکتر است ولی سارتر بازنویسی ش کرد به نوع خودش.
ژوپیتر: آزادی تو چیزی جز یک جذام نیست که تو را می خورد... ببین دردی غیرانسانی تو را می خورد دردی بیگانه از طبیعت من! بیگانه از خودت. بازگرد : من فراموشی ام ، من استراحتم.
اورست: تو یک خدایی و من آزاد هستم : هر دوی ما به یکسان تنها هستیم و دلهره ی ما یکسان است.
باز هم هیولا
راهروهای ساکت را می پاید/
ابلیس مست
چهارراه را قُرق می کند/
واحدهایی که به درد نمی خورند حتی به درد پاس کردن.
صدای پرستوها و روزی كه به شب نمیرسد. بوی حرفهای عصرجمعه از لای چمنهای تابستان و تعطيلاتی كه پايان نمیيابد.... همهشان هستند.
هيچ حرف به كاغذ نمی آيد. يك توده ی كوچك توی مغزم وول می خورد . گوشهايم را پر از فرياد میكنم. همانجا جا خوش كردهاند.
اين آرامش كه از زل زدن به چند درخت حاصل میشود و درهم ريختگی آنها و پشههايی كه روی برگهاشان استراحت میكنند. سمت چپ جا برای يك نفر هست كه با هم سكوت كنيم. وقتی راست را بنگرم می توانم او را سمت چپ حس كنم.
توهمهای لذت بخش ، توهمهای رنجآور. زندگیمان را شكل میدهد.
نسيم عصر موهايم را توی صورتم می آورد. من وقتی...
سمت راست ، نردبان كهنه و كارتن خالی و چادر پيرزن كه روی طناب آويزان است و آن هم توی نسيم... سمت چپ ، يك آنتن دماغش را رو به آسمان گرفته تا هر چيز پوچ و مزخرفی را شكار كند و به خوردمان بدهد.
كاغذهای كاهی كه از شاش گربه خيس شده بودند را زير آفتاب گذاشته بودم تا خشك شوند. حالا نمی دانم چه كارشان می شود كرد؟ بعد از هر بار نوشتن روی يكی شان بايد...هه
اينجا روی يك صندلی قرمز میباشم .
خفاشهای كوچك بيدار شدهاند و بی صدا توی آسمان میگذرند. از دور هنوز هم صدای شهر لعنتی شلوغ ، صدای مرده كشهايش می آيد. آدمهايی كه چربی توی رگهايشان گير میكند را میبرند كه تخليهشان كنند. قلب آنها از چربی است.
آره بستنی هم میخوريم و بعدش میفهميم كه رؤيا وجود ندارد. اينجا خوراك خوبی میشويم برای پشهها و بستنی به لب و لوچهات می چسبد. و الكی میزنيم زير خنده.
از سيری زیاد و ديگر يادت نبود كه به تنم چنگ بياندازی.
حالا كاملاَ تاريك شده . پشهها وقتی روی ديوار مینشينند سايهشان قد میكشد قد میكشد زير چراغ. نسيم هم متوقف شده و ابرها خوابآلود میگذرند. پشهها را میكشم.
موهايم را باز میكنم سرم را میخارانم بعدش هم دماغم را.
محو شدن رؤيا در آستانه حقيقت يافتن!
توی رؤيا ، هيچكس سيگار نمیكشد. توی رؤيا ، همه حشيشی هستند.
آه اگر آسمان همه جا همين رنگ باشد ما برای بار چندم بازنده ايم؟
روبرو دو سايه از پشت پنجره می گذرند: دو مرد با حركاتی مشابه. چيزی را پايين پنجره جابجا می كنند و بعد مرا ديد می زنند.
توی رؤيا برايم دست تكان می دهند و رقصيدن...رقص سايه ای...
به خودم كه می آيم پشه ها ساق های برهنه ام را جويده اند. فكر می كنم با اين كاغذهای كاهی شاش آلود چه كنم.
ساعت از هشت گذشته... از نه گذشته.